رادمهررادمهر، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

♥ღღ♥ رادمهر ، خورشيد بخشنده، بخشنده همچون خورشيد ♥ღღ♥

عکسای جدید آقا کوچولو...

قربون خنده های شیرینت دو مدل جدید خوابیدن گل پسری: اولین حریر بادوم : شارژ شدن بعد از خوردن سرلاک: اولین روروک سواری: اولش اصلا قدم برنمیداشتی ولی بعد خیلی زود یاد گرفتی الانم با این پاهای خوردنیت دنبالم میای البته یکم کندی برای اینکه بیشتر تو روروک بشینی ماشینتو آوردم وقتی حرکتشون میدادم با تعجب بشون نگاه میکردی اینم یه پسر جیگر با یه شکم خوردنی: اون اسباب بازیا که میبینی مثلا جقجقه وو عروسکای سوت سوتیتن که اصلا بشون توجه نمیکنی اگه بدمشون دستت سه سوته پرتشون میکنی ، حالا خدانکنه کنترل ببینی اگه ببینی شیرجه رفتی روش یا دیگه فرمون ماشین یا گوشی موبایلم تو لیست اسباب بازیاتن ...
2 مرداد 1392

عملیات غیر ممکن 1 ...

امروز یه کاریو که خیلی وقت بود دلم میخواست انجام بدم موفق به انجامش شدم به خاطر همین خیلی خوشحالم حالا ...... اون کار اینه: بعلـــــــــــــــــه دلم میخواست رد پاتو به عنوان یادگاری بذارم تو آلبومت تا بدونی پات چقدری بوده ، نی نی پا گنده ی من حالا برای دوستای گلی که میخوان از این ایده استفاده کنن روش کارو توضیح میدم ، خیلی سادس: ابزار مورد نیاز: رنگ (باید رنگی باشه که راحت پاک شه مثل اکرلیک یا گواش)،یه قلمو(اگه قلمو نداشتین میتونین از انگشتتون کمک بگیرین ) و یه کاغذ روش کار: اگه نی نی تون مثل پسمل من وول وولک داره و پاشو ثابت نگه نمیداره طبق تجربه عملیم وقتی خوابید با قلمو کف پاشو رنگ کنین بعد کاغذ رو آروم بذارین ک...
2 مرداد 1392

روزای خوب خدا...

پسر قشنگم ازتو و آفریدگار تو ممنونم به خاطر بودنت کنارم. نه ، تو کنارم نیستی تو تو قلبمی ، همه ی وجودمی .میگن نی نی ها هدیه الهین ، میگن از پیش خدا میان ، من به درستی این حرف رسیدم-خوشبوتر از عطری که تنت داره ، جای دیگه ی این دنیا نمیشه پیدا کرد.شاید بوی جایی که ازش اومدی رو با خودت آوردی ؛ بوی پاکی ، بوی معصومیت و شاید بوی بهشت ... پس من با تو بهشت رو دارم.الهی شکر میدونی نفسم با اینکه این روزها کارم بی وقفه رسیدگی به سیر کردنت،نظافت کردنت،گریه کردنت،راه بردنت،خوابوندنت،تو خواب هم مراقب بودنتو... شده ولی درونم برای تو عشقه که موج میزنه ؛ اگر خسته بشم اگر کمرم و دستم درد بگیره بازم میام تو رو تو آغوشم آروم فشار میدم و اونقدر احساس عمیق...
31 تير 1392

آی واسکنــــــــــــــــم...

مادری ، چهارشنبه برای زدن واکسن شیش ماهگیت با بابا علی رفتیم درمانگاه این دفعه دلم قرص تر شده بود من خودم بردمت تو آخه دفه های پیش مامان نازی اینکارو میکرد فک کنم بعد از وصل کردن سرم که چند وقت پیش بود ، شجاع تر شدم. خلاصه یکم گریه کردیو منم تا بغلت کردم گریت بند اومد تو خونه هم برخلاف دفعه های قبل اصلا گریه نکردی- قربون پسرم بشم که انقد شجاع شده چکابتم کردن خداروشکر همچیت (منظورم قد و وزن و دور سرتم )خوب بود.     راستی وقتی بچه بودم به واکسن میگفتم واسکن، هر وقت بم واکسن میزدن هیچکی جرعت نمیکرد به من نزدیک بشه اگه مثلا داییا بم دست میزدم داد میزدم میگفتم آی واسکنــــــــــــم اینم یه خاطره از کودکیای مامانت ...
21 تير 1392

یه اتفاق بامزه ...

از اونجایی که تو گل پسری خیلی خوش خنده هستی و حدودا سه ماهه که هر کی که بات یکم بازی بازی کنه بش قش قشی میخندی دیشب وقتی مشغول کار بودم با بابا اومدید پیشم همونطوری که وایساده بودید و منو تماشا میکردین یهو زدی زیر خنده   با به طرفت برگشتم و نگات کردم که باز دوباره از خنده قش کردی منم چن بار دیگه این کارو کردم و تو باز خندیدی ، فک کنم دنبال بهونه میگشتی که بخندیا بعلـــــــــه دیگه چیزی خنده دارتر از من پیدا نکردی بش بخندی؟!!! بشکنه این دست که نمک نداره ...
17 تير 1392